عاشقانه های غزل
دلتنگی های دل من
خــیــال بــودنــ در آغــوشــ مــردیــ جــز تــو مــرا بــه جــنــونــ مــیــ کــشــانــد مــنــ قــقــطــ بــه عــطــر تــن تــو عــادتــ دارمـ ـــ ــ ـ ـــ ــ ـ ـــ ـــ ـ ـ . در حـسـرت آغــوش تــو الهی! مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران نتوانند که نوازند خواجه عبداله انصاری الهی ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم تو چه می دانی که چه می گویم، آنچه آسیب دیده بتدریج بهبود مییابد ، پس با خود مهربان باشید و بدانید غمها به آرامش میرسند. پس انتخاب كنید كه رضایت و شادی میخواهید و به گذشته فكر نمیكنید. حالا فقط امكان حركت به آینده است. به خود فرصت بدهید تجربههای تلخ را با افكار خوش پشت سر بگذارید به آدماي توي فيلما که... ... این شعر هم تقدیم به همه دوستان عزیز:
رفتي با اوني که واسه داشتنِت سختي نديد دعامیکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا از ماورای یک احساس قشنگ تپش های قلب تو را می شنوم بر دل پائیزی من می باری و سیراب میکنی درختان دلم راکه بارور می شوند و شکوفه می دهنددر بهار دل
!در حسرت با تو بودن!

آرام باش آرام باش
تو خدا را داری
آن حقیقت . آن یگانه. آن هوادار شبانه .
آرام باش آرام باش
تو خدا را داری
آن معبود آن پاکی . آن همه خوبی و احساس و بهار را داری
آرام باش آرام باش
تو خدا را داری
پس نگو تنهایم . پس نگو بی یاور بی یارم
تو خدا را داری
یعنی عشق. معبود . سنگ صبور دل من . دل تو
پس خموش
ما خدا را داریم
طالب باید خدا را در جنّت و در دنیا و در آخرت نطلبد و در هر چه داند و بیند، نجوید.
راه طالب خود در اندرون ِ اوست.
راه باید که در خود کند که هیچ راه به خدا نیست بهتر از راه دل؛
شبی در ابتدای حالت ابویزید گفت: الهی راه به تو چگونه است؟ گفت «تو از راه برخیز که رسیدی»
آخرش خوشبخت مي شن حسوديم مي شه...
خدايـــا...
نمي خواي يه ذره بزني بره جلو..؟
اگـــه ميخـــواي يکيــو از دســـت بـــدي
فقـــط کـــافيــــه دوستـــش داشتــــه بـــاشــــي
همـــين کــــافــيــــه ...
آدمهاي کنارم مثل جمعه ميمانند ...
معلوم نميکند...
"فــــــرد" هستند يا " زوج " ...
پر از ابهامند .....
يعني ميشود روزي برسد.....
که بيايي.....
مرا در آغوش بگيري....
بخواهم گله کنم....
بگويي هيس.....
بگويي همه کابوس ها تموم شد.....
ميخواهم امشب تا صبح ديووانه ات کنم
شــانــه ات کــــو؟
دنــيـايــم بــاز بـهـم ريــخـتـه....
خواب آلود ..
لوس ..
بي خيال ..
بي قرار..شاد ..
هرچه ميخواهي باش .فقط در آغـــــــــــــــــــوشم باش
ولي دلبرانه ...ولي عاشقانه
از هــم مي چـرخـَنــد ..
لحـظــه هــاي لـوكس ِ مـَن بـر مـَـدار خـوشبـَخـتـي .
مـن عاشق هَوس هاي عاشقانـه اَم...
مَـن عاشق گـُناه دوست داشتـنَم
دَستهايَت را بـه مـن بده
بـه جَهنَم كـه مَرا بـه جَهنَم مـــي بَرند بـه خاطر عِشقبازي با خيالِ تو
تو خودِ "بـهشتــي "
بـه مَـن حَق بده
کـه ميل بـه خوردَن نـَداشتــه باشَم
اين بـُغض ها کـه
تو بـه خوردِ مَـن مـي دَهـي
سير سيرَم مـي کـُنَد!
مُهم نيست دوستم داري يا نَـه ...!
مُهم ايـن استـــ کِـه؛
مـَـن هَــستـــَم ؛
عـِشق هـَست
وَ هَواي اِحساسَــم
هَنــوز آبي ست . . .!
پَرگار هاي خوبــي شُديم
خوب هَمديگَر را دور مــي زَنيم !
قول داده اَم...
گاهـــي
هَر اَز گاهـــي
فانـــوس يادَت را
ميان ايـن کوچه ها بـي چراغ و بـي چلچلـه، روشَـن کنَم
خيالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر اين شَبهاي بـي خواب و بـي خاطـــِره
ميان اين کوچـه هاي تاريک پَرسـه ميزَنـَم
اَما بـه هيچ سِتارهي ديگـَري سَلام نَخواهــَـم کَرد...
خيالَت راحَت !
برگــرد عشق قديمي و ديرين من؛
برگرد و بگو دوستـت دارم
تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم
تا آرزوي داشتن يـک دندان را به گــــــــــور بـبـــري
چه برسد به من و يک عشق حقيقي !!
آنقدر مرا از رفتنت نترسان ....
قرار نيست هميشه بمانيم !
روزي همه رفتني اند ....
ماندن به پاي کسي معرفت ميخواد نه بهانه ... !!
سرنوشت من بي تو
جمله بي فاعلي ست
که فعلش تعطيل استــــــــــــــــ . . . !
چـتـرتــــ را بگــــير . . .
چشــــــــــم هاي من . . .
بزرگ شده ي بارانند . .
يک نفر ،
هميشه يک نفر نيست ؛
يک نفر گاهي همه است ...
شايد حالا بتواني بفهمي
وقتي غروب يک روز تعطيل
دلم براي تو تنگ مي شود
چه دلتنگي عظيمي را
به دوش ميکشم ...!!!
قهوه يا کاکائو ؟
فرقي نمي کند !
تو کافئين خالصي ...
حتي خيالت ،
خواب را از سرم مي پراند !!!
نذر کرده ام
صد دور تسبيح
اهدنا صراط المستقيم بخوانم ؛
شايد
مرا که ميبيني ،
ديگر مسيرت را کج نکني !!!
چــه زيبــاست وقتـي ميفهمـي
کسـي زيــر ايـن گنبد کبــود
انتظــارت را ميـکشد ؛
چــه شيــرين است
طعــم چنـد کلمــه کــه ميگــويد :
کجــايــي ...؟
لعنت به تُـو که جنس ات خــــــراب است...
چرکيـن تر مي شود ...
هر بار صابون ات به دلم مي خورد..
يكي بـــود ، يكي . .
مـــن ميروم قصّـــه بايد آغــــاز شود . . . !
دهانم پر از حرف است
اما . . .
با دهان پر که نمي شود حرف زد . . .
دوست مي دارمـش ... امـّـا ...
مي تـرسم بـگويــم و بگـويـد : " مرسـي !! "
يــا بگويـد بـه اين دلـيـل و آن دلـيـل دوسـتـم نـدارد ...
يــا چـه مي دانـم ...
مثـل خيـليـهـا بگـويـد ليـاقـتـم بـيـشـتـر از اين حرفـهاسـت ...
مي تـرسـم از اينــکـه
هـرچـيـزي بـگويـد جُـز :
" مــَــن هـم دوسـتت دارم ... "
کي مثل من روي دوشِش غُصه ي تورو کشيد
از تهِ دلم ميگم بي معرفت خيلي بَدي
حرفايي که آرزوم بود بِشنوم به اون زدي
حالا من موندم چه جوري از خِجالتت دَرآم
خنده اي که واسه اون کردي تو کي کردي برام
واسه من فرصت نداشتي چرا دائم پيششي
چرا پس دستاتو از دستاي اون نميکشي
چرا پس اونو يه لحظه از خاطرت نميبري
اين حَسودي نيست به قرآن
خيلي از اون سرتري
. . . يعني يادشه اون روزا
يا بيا به عشق اون روزا بازم بِمون پيشم
يا بزار اونم بره من دارم عُقدِه اي ميشم
انقدَر سَرِت به زير بود واسم دست تِکون ندادي
انقدر بزرگي کردي که ديدم واسم زيادي
قايق قديمي بودم دِلتو دادي به کشتي
از کنار قايق من با گُذشت بودي گذشتي
انقدر حرفامو خوردم دلم از دستت پُره
ميرمو عاشق ميشم شايد بهت بربخوره
بي تو اين دل چقدر غَريبه
هنوزم تنهاترينه
آره تو راست ميگي قِسمت همين بود
قسمت من از اَولم رَنگِ چشمايِ تو بود
اُنقدر حرفامو خوردم دلم از دستت پُره
ميرمو عاشق ميشم شايد بهت بربخوره

درانحصارقطره های اشک نبینم
دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم
دعامیکنم دستانت که وسعت آسمان وپاکی دریاوبوی بها راداردهمیشه ازحرارت عشق گرم باشد
من برایت دعامیکنم که گل های وجودنازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه خانه ات دعامیکنم
که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشیدآسمان زندگیت دعامیکنم که هیچگاه غروب نکند
کاش همه آدما بدونن که عشق ومحبت تنها اکسیر زندگیه
وقتی یکی رو دوس داری
وقتی بهش عشق میدی
اگه بدترین موجود روی زمینم باشه
به آرامش میرسه دیگه دنبال هیچی نیست
جز سیرابی این عشق بزرگ
حاضر نیست گوشاش صدایی بشنوه
لباش طعم بوسه هایی رو بچشه
چشاش به چشمایی بیافته
که عشقش نیست
اگر ثانیه ها صداتو نشنوم لبخنداتو نبینم
مهم نیست
مهم اینه که از دلتنگیم جایی بنویسم
که همه دنیا بدونن
امیر من خوشبختم
خوشبختم که عشق پاکی مثل تو دارم
عشقی که میدونه با من چیکار کنه
آرامشی که تو به من دادی
هرگز جایی حسش نکردم
وباور دارم عشق من
پاکترین عشق دنیاست
خدایا شکرت که این عشق پاکو به من دادی
بـایـد کـسـی را باشد مانندتو
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـد (!)
آنـقـدر کـه یـکـی از ایـن شـب هـای لـعـنـتـی
آغـوشـش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتـگـی اَم بـگـشـایـد...
هـیـچ نـگـویـد!
هـیـچ نـپـرسـد...
فـقـط مـرا در آغـوش بـگـیـرد...
چه زیباست از پشت این نقاب هزار رنگ حس دلتنگی تو را بوئیدن
تو را می بینم و می جویم که همچون یک باران بهاری
چه معصومانه است عشقی که تو دیده ای را فهمیدن
به ذهنم هم نمی امد که روزی می شوی هم حس تنهایی های من
من و تو از تراوش یک چشمه ایم....
چشمه ای پر از قطرات ناب تنهایی
همان حس مشترک...
سلام
چقدر خوبه که آدم بیدار شه وبدونه
تازه اول خط تنهاییهاست
وباید بیداریشو جشن بگیره
هرچند با رفتن یه فرشته بیدار شی
هرچند که دیگه نه میشه دید
دیگه نمیشه نغمه داودیشو شنید
دیگه نمیشه صادقانه وبا تمام وجود
گفت دوستت دارم
اما باید خوشحال بود که خدا هست
هنوز وبنده هاشو هرگز رها نمیکنه
ما چقدر بدیم که میدونیم خدایی هست
که دوستمون داره وهرگز تنهامون نمیذاره
با تمام بدیها با تمام نامردیها با تمام کوچک بودنمون
وبا تمام بزرگ بودنش
دوستت دارم خدا که سرآغاز دفتر دلتنگیهامی
هرچند دیر بهت رسیدم
هرچند غرق دنیای کثیف آدما شدم
ویادم رفت که تو هستی حضور داری
وهمیشه بنده هاتو دوس داری
عاشقانه ترین سلام من به تو
وعاشقانه ترین تولد خودمو با خودت جشن میگیرم
وهرروز از دلتنگیهای دلم برای خودمو خودت میگم
سرآغاز قصه دوست داشتن من
سلام
| яima |























